تبليغاتX
تمام فصول

یکشنبه دوم آبان 1389

این همه خواب مال کیست؟

ز جمال رویت خنده میشود آغاز روزم
بند دل پاره شده
یک سرش دار و سر دیگرش برباد شده
....
چشمم تویی
چراگاهی  دیده ام
ز پیمانه  می
تر , ز رنگ او شدم
با شوق تا آخر جهان بین
ز برکت باغ رنگین کمان بین
به بیداری تو آزاد گشته
در خواب   خوش رفته 
عمرت به آخر رسیده؟
هم جا تاریک است
اما تو نترس!
این همه خواب مال من است.ح.ر
نوشته شده توسط گاری در 19:12 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه هفدهم شهریور 1389

نازنین

چنان دوری از نگاهم که عمر باقی مانده توانم نمیدهد
در آسمان چشمهایت پرپر زنم
من غافل از حضور زیبایت نگردیدم
زمان بود که از من سریعتر می رود
پشت سرت قلبی نشکست
افسوس بود که حسرت به پا کرد
آغاز یک راه بی پایان
و تجربه ی میان همه تنهایها
در سایه مهتاب٬ شمع سوزان
همچون پروانه  بر گلها گریان
با طنین یک صدا
از درون قالب جدا
حال پرزنم بی ندا
در سکوتی بی همتا.ح.ر
نوشته شده توسط گاری در 15:37 |  لینک ثابت   • 

شنبه سیزدهم شهریور 1389

نیلوفر زیبا

سرانجام ٬آتش دل  برپا خواست
در نگاهت٬ جانم  آهسته می سوخت
بهار چشمها ٬رنگ خزان گشته
سرنوشت ٬در رود زمان به سنگ خورده
حال نگر از هر پنجره
آفتابم سايه افکنده
سوز جدایی و غروب تنهایی
سحرم پیشکش صبحگاهیت.ح.ر

نوشته شده توسط گاری در 2:52 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هفتم شهریور 1389

گل شب بو

گل شب بو !
چرا روز با تو غریب بود
چشمهای تاریکم  نمیبیند روشنایی
ولی احساس حس بی تابی
پراکنده نسیم نفس آشنایی
خسته از تکرار جدایی
غربت فاصله٬ از کمان ماه
تا رهایی کهکشان تیره
نشانه ی یک ستاره
خاموش در سینه خفته
با تو من خندان شوم
از برای دیدنت بو شوم
پرورش عشق در کنار گل
و پروانه دور
شمع سوزانی
هر شب آیی سوی بیداری
از هر پرت سوز گردانی
گرد وغبار زیر هر آهی

 و من غافل از سلامی... .ح.ر 

نوشته شده توسط گاری در 3:46 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه دوازدهم مرداد 1389

عشق

در  دوردستها زیر  آشیانه مهتاب
به خاطری زل می زنم  هرشب
می پرانم در خیال  تور سپید  ماهیگیری
تا به دام افتد  یادی از یک پری
مروارید های سیاه  آویخته  به گیسوانش
میدرخشید  در درون صدف  مردمک چشمانش
نوای دل گداز داشت  درسینه بی تاب
همراه نسیم  میخواند در خواب
 هنگام گذرعشق  سفیدی گراید
و ایستگاه بعدی  وجود ندارد.ح.ر
نوشته شده توسط گاری در 3:14 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389

دل

دل چشمی در پس مرغان هوایی پر میزند
چه میخواهد در خاکسترم این چنین چنگ میزند

....
من عاشق گل شدم و دل به پروانه باختم
دراین همه صحبت زمانه شمع دو بر سوزم
گاه سر در گریبان
گاه درخیال بازیچه ی دلاوری
باور کن صدای قناری
این پرچین نفسی خاکی
در شبهای بی خوابیت
زمزمه میکنم لالایت
بنوش آرام و شیرین
رویایه ی غمگین
سر گذار بر بالین سینه
تا بشنوی ضربانه بی کینه
به انگشتانم نگر ! شانه ات
نوازش میکنم گیسوی رنگ برده ات
با تو دل انگیز میشد زندگی
هنوز بی خبرم از دلدادگی.ح.ر

نوشته شده توسط گاری در 15:56 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیستم تیر 1389

غم

دانم در پس هر پرده
دامیست
که از آن کوچیده عنکبوت

....
روزگار شیرین رنگ کبود
به هوای عشق پر زند تک تک مو
یار میچرخد همچون دلداری
بوسه میدهد به هر خامی
هوش وهوس میبرد
گویی خویش میگذارد و ترا میبرد
بوی عطر او آید ز باغ نگاه
سرک کشیدی ؟ ببین از پیچکگاه
آویزان در بادی
رقاصه ی آسمانی
شرشر آب زیر پا
دورو برات سبزه گاه
تیر غم آید بی انتظار
نشیند بر قلب تا ابد استوار.ح.ر

نوشته شده توسط گاری در 2:51 |  لینک ثابت   • 

شنبه دوازدهم تیر 1389

بی مهری تو

سنگ فرش دل برایت پهن کردم 
با گمان ز دوست داشتنم
باد  هجرت وزید
برگهای غم ریخت  در حسرت امید
در خیال دست در دست یاری
بیزارم تو کردی چرا ؟ ز نادانی
پریشان حال در کوی ات
رها در آسمان ٬ به زنجیر٬ زمین گیر
رفتی تا طلوع کنی
نه از برای هر روز من
بلکه شیوان در شبها کنی
قصه عشق مرا از قلم رو به کاغذ کنی
ناله  در دشواری کنی
ز من نیز یاد کنی
هنوز هم بی مهری
وجودت از من تهی.ح.ر
نوشته شده توسط گاری در 0:51 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه نهم تیر 1389

نگاه

بهار آمدورفت و
تابستان در گذر ٬ برگها
بخشکید پی آب....
رود بی پناهی
ستم در دل بی گناهی
وسوسه در شعله شمع
میزند تازیانه  بر سر من
پایین روم ٬ تو بالاتر
تنهایم  شود تنهاتر
پائیزدرراه٬ وزد درخزانگاه
بچین برگی ٬تا نروی بی یادگار
رسیدی به درگاه
شاید آویزان باشد پر کاه.ح.ر

نوشته شده توسط گاری در 1:37 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه سی و یکم خرداد 1389

باران

از سردرخانه  ریزد آبشار
در کوچه زند خاک به کنار
....
بسوبت روان گشت  ابرشادی
با بارانی از ته  خیال نا آرامم
گوش کن به زجه آفتاب
فراموش نکن ناله مهتاب هم
فرصت نیست
سرازیر شده سیلابم
دل نبند به آرزوی محال 
خود یارم در ته آسمانم  
بیدار شو
باران چند روزم
از برشته رو که گذشت
سوزد  بر تنور داغم .ح.ر
نوشته شده توسط گاری در 1:19 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و چهارم خرداد 1389

تازیانه تقدیر

آه ٬ از نهادم برآمد وگفت !
میسوزم ز رنگ حسرت
در پی روان شو گرگ شب
که شکسته رخ مهتاب بر آب
از پیچکهای باغچه لالی
میرود به بالا رویایی خالی
اسیر در کمند عشق او
بزنجیرم دراین پیچک گیسو
چشمانش زیر سرسره ابرو
نگاهش فانوس سوسو
بوسه میزد آنروز به گلبرگ حریر
و بعد از آن بر چشمهای من
امان ازتو ٬ تازیانه تقدیر
بیداری من از درد شلاق تو.ح.ر
 
نوشته شده توسط گاری در 22:32 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه هفدهم خرداد 1389

خرابکده

میتوان درد بیدرمان را رها کرد
و از مرز تاریکی عبور کرد
....
در جوی بیهوده  رفتن
بر تکه سنگی شسته
این نقش بجا مانده.
در گذر باد ٬از روزنی
براین دشت زیبا
دانه پاشید
بر پوست ماه
پرده ٬برنگ شفاف کشید
در قلب ٬عشق رویانید
به تنهایش  نعمت بیکران بخشید
غم را پرواز آموخت
و در آسمان خاموشی نواخت
 به تو ندایی در سر
 برای هدایت  بی سر.ح.ر

نوشته شده توسط گاری در 2:12 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه دهم خرداد 1389

زندگی


بعضی وقتها نمی ببینی
زندگی به یک نخ باریک بندست
....
اگر محو تماشایم شوی
به راز ماتم پی میبری
چشمه نور و سامان
در گوشه قلب امیدوار
گیسوی بلند و رعنا
بخت تو رسید هراسان
رفتی سوی سپیدی
تا به غروب رسیدی
در سایه پارو میزنم
به امید طلوعی.ح.ر
نوشته شده توسط گاری در 2:48 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه سی ام اردیبهشت 1389

مهر نوش

 در خلوت نگاه تو
من هم تولدی داشتم
حس لرزشم بر پرده نگرانی
در شفافیت آن, کور بینآبی
فرض کن بردباری
بدون محبت شریک قدردانی
محوری که دور دنیا میگردی
پشت هر لحظه  رسوایی
آرزوی ایستادن را به حسرت بردی
و عشق مرا هر روز به گل و برگ خزانی
دست کشیدم بر برگهای نیم سوخته
هیاهو نکردند قبل از رسیدن به باغچه
اینجا منتظرم تا وقت شبتاب
در نمیزند این مهر نوش مهتاب.ح.ر
نوشته شده توسط گاری در 0:4 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389

بی تو

دربای خیزان روبرو
کوه و جنگل پشت رو
ماه گشته تار
آفتاب نیاورد خبر از یار
چنان غرقم در حیرانی
که شد غروب و نرسیدم بجایی
وصال با شب کردم
نظر به چاه بی ته انداختم
خنده به پشت سر
و در تلاطمها فرود سر
دل بیقرار در کوی غم نهان
افسردگی می نوشد با جان.ح.ر

نوشته شده توسط گاری در 1:20 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389

لبخند

گل لبخند
باگلبرگهای زرد
در باغ شب
زیر نور مهتاب
شاخه در بازی با نسیم
برگها در رقص ماتم
جویبار آب و برخورد سنگ
از روی نیمکت با دل تنگ.ح.ر
نوشته شده توسط گاری در 2:2 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389

افسوس

کمی از آرزو برآورده میشود
و اکثر آن به پوسیدن میرود
امیدوارم که بی هم نمانیم
تا یکروز که از هم دور نمایم
شب" تنها به یاد تو زنده ام
ودفتر خاطرات ترا هر آن ورق میزنم
اگر در زندگیت از کنار من ره گذری
از برایم بیهوده کن مکثی
گویند دل به دل راه می بابد
ونفسه عاشق به آه افسرده
افسوس! در سوز پشیمانی
با هم در یک نگاه "بی هم رازی
دوست داشتن خیالی ماند
وخداحافظی بی معنی.ح.ر

نوشته شده توسط گاری در 20:14 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و یکم فروردین 1389

سلام بی جواب

گویی همین دیروز بود
که چشمهای مست تو
خمار نگاهم بود
باور کن چند روز پیش
بجای تو از درب خانه که
از سردرش نارجها آویخته
عکسی برداشتم
نمیدانی .. رنگ سبزش
رنگ زیارت داشت
صبر من شد دکمه زنگ
خبری شاید سلامم
امان : از انگشت زنگزده من
تردید نداشت
ای کاش توان شکستن هم داشت.ح.ر
نوشته شده توسط گاری در 21:55 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیستم اسفند 1388

بهار


خیلی وقتها را با یاد تو سپری کردم
و بعضی وقتها را
دست بزیر گونه ام
دسته گلهای نرگس ترا
در خاطر به خیال پیچیده ام
امیدها در بهار از نو رویند
تا در قیدوبند زندگی همراه باشند
چون خاطر ترا با خود بردم
بردرد حاصل یادگار یکخط کمانم
ازداغ نگاه بردل سوخته
دود قلمرو برداشته
پرسه میزند درخیال از لب چشم
می بست صدف شال در شب
میگفت ! نگاه با جان داده
حاجت را  برآورده.ح.ر
نوشته شده توسط گاری در 11:57 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه نهم اسفند 1388

زلالی آب

آب
افسرده چه ها که نکرد !
بر سر جوی غم , خود نیز حاشا کرد
نوبت به شکایتم که رسید
گفت , به سر چشمه نرسید
بازی کرد اسرار خویش
درخت بودم در کنار بیش
او میگذشت نیلبک وار از کرم
می نگریستم به گذشت او در برم
ریشه در آن , شاخه هایم خیمه آویزان
بر تنم دیگر برگی نبود آویزان
ریختم از برای پنهان
خواب سرد زمستان را یاد بیداران
دم دم بهاری ٬ ز جوی نبود اثری
در او نمیرفت حتی قطره ای , بر خاک دیدم ترکی
گویی لبی حسرت داشت به بر
می پوشانیدم لباس افسردگی به بر
چنان خوشکانید مرا
که کم رنگی نور تو سوزاند مرا.ح.ر

نوشته شده توسط گاری در 0:20 |  لینک ثابت   • 

شنبه هشتم اسفند 1388

بدون خداحافظی ...

بیخودی برگشتم
وچه بیخودتر دنبال تو گشتم
از اینکه اینجا پرسه زدم پشیمان نیستم
باور کن ... من رفته ام  قبل از تو در خیلی وقتها به مقصد رسیدام
از کجا دانم ؟ خیال شیدایی، پرواز بی بالی...
خوابهای مردنی  در انتظار هر دیگری  بازهم خوش باوری
امروز که شب شد ...
حال که گذشت سحر ...
از برای چه ؟ باز کنم چشمهایم ،من که دیده ام پایانم
برخواسته  طلوع امیدم
تا با غروب باز بمیرم.ح.ر

نوشته شده توسط گاری در 2:37 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه سوم اسفند 1388

فروغ

ایکه در دل مخموری
بنگر بخاتمگاه 
گوش بنوا   رفت ساربان
طنین شن   همره باد
باید میگفتم ! به مه
کنار ریزش گیسوی شب
بیقراری دلم   سوخته به افسون آفتاب
بر دریا سپیده زده
ساحل سحرا
دست تکان ده
بر قایق سردم
فروغ کن دریای دردم.ح.ر
نوشته شده توسط گاری در 1:0 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388

شبنم گو قاصدک

شب تا بروز گردد سحر داشته
چشم ز نگاه او روشنی برداشته 
دری که در دیدگاه او یافتم
درد حاصل را همراه بافتم
در فرا سوختن را  شمع تنها آموخته
نه از سوز پروانه و نه بگلپری بهانه
شبنم ! گو  آنگونه  در خلوتم
که پریزاد آمدو من هنوز  در سایه ام
در خواب به بیداری او افتاد  گذرم
گذشت زمان را چه آسان بااو در باورم
قاصدک !  گو  رفت  با سحرا
نشانی او محو  در اثرا.ح.ر
نوشته شده توسط گاری در 2:9 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه دوم خرداد 1387

یاد

 

شبی ماه بر تابش خود ناز میکرد
شعله در سینه من نجوا آغاز میکرد
آرام آرام در میانه ابرها میخرامید
تصویری زیبای را در ذهن من میخراشید
آهسته به پایش در چمنها میخزیدم
آغوش مهربانش را با زمین حس میکردم.ح.ر

نوشته شده توسط گاری در 1:43 |  لینک ثابت  

سه شنبه بیستم آذر 1386

سرنوشت

ای نازنین من در باغ تنهایی
جلوهگاه تن در دیار روحی
کوی تو پر ز مهربانی به اندازه دلخوشیم 
....

پروانه نشست بر گلبرگ گلی
مینوشید از عصاره او جامی
گل, گفت نوش , آنجه توانی
اما ٬ ببر از من غباری 
پروانه, گفت عمر کوتاه
سرنوشت در کمین گاه
این خاطری که آوردم
داد گل دیگری در یادم.ح.ر

نوشته شده توسط گاری در 15:13 |  لینک ثابت  

چهارشنبه بیستم دی 1385

ماه من

شب شد و تو در خوابی

دگر ز خواب تو ندارم راحتی

خوابهایت خوب و دیدنی

جز من نمی بیند کسی

ماه  بمان بر پرده  باقی

به دیدارت آمده یاری .ح.ر

نوشته شده توسط گاری در 3:3 |  لینک ثابت   •